مطالب ویژه
خانه « هنر « عکس و بیوگرافی هنرمندان « سرنوشت فیروزه در حریم سلطان

سرنوشت فیروزه در حریم سلطان

8,063 مشاهده
1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (11 امتیاز, میانگین: 4.64 از 5)
Loading...Loading...
چاپ چاپ ۷ نظر

 

سرنوشت فیروزه در حریم سلطان

زمانی که سلطان سلیمان می خواست به ایران حمله کنه این دختر که ایرانی بود به عنوان کنیز خریده شد و به قصر سلطان سلیمان اومد که تو تاریخ همچین چیزی نیست ولی من می خوام سرنوشت این دخترو براتون بنویسم

فیروزه در زمان جنگ اسیر سربازان عثمانی شد و به ترکیه اومد اونجا خریداری شد و به حرمسرای سلطان سلیمان برده شد

شاه به جز خرم کسی رو دوست نداشت ولی یه کدورتی بین شاه و خرم به وجود اومد و خدیجه خواهر شاه از این فرصت استفاده کرد و یه شب چندتا از زنهای حرمسرا رو به اتاق شاه فرستاد تا شاه یکیشو بپسنده

فیروزه هم یکی از این زنها بود

وقتی جلوی شاه رقصیدن شاه فیروزه رو پسندید

خرم اون شب شنید که سلیمان یکی از اونا رو پسندیده و با اونه

وقتی خرم اماده شد که پیش شاه بره گفتن که شاه تنها نیست و به کسی اجازه ورود نمیده

خدیجه هم زرنگی کرده بود و اون دخترو به کسی نشون نمیداد و خرم بیچاره نمی دونست اون دختر کیه

در ضمن فیروزه نوازنده خوبی بود و شاه چند بار اینو دیده بود

فیروزه خدمتکار خیلی نزدیک خرم بود و از فرزند کوچک خرم به نام جهانگیر مراقبت می کرد و جهانگیر هم خیلی به فیروزه وابسته شده بود

خرم در به در دنبال دختر مورد علاقه شاه می گشت بدونه اینکه با خبر باشه مار تو استین خودش پرورش میده

بالاخره بعد از مدتها تشخیص داد اون دختر کیه و از اون روز فیروزه شد رقیب خرم و از هر فرصتی برای حرص دادن خرم استفاده می کرد

خرم یه روز فیروزه رو به اتاقش صدا کرد و با فیروزه شرط گذاشت که اگه پادشاه منو بخواد تو سم می خوری و اگه تو رو بخواد من می خورم

و یه شب که خرم رفت پیش شاه تا تو شرط برنده بشه دید که شاه محلی به خرم نمیزاره و انگشتری که با سنگ فیروزه بود داده بود به فیروزه و خرم دید که عشق شاه به فیروزه بیشتره

پس خودش بازنده دید و به اتاق خودش اومد و وقتی در سمو باز کرد که بخوره دایه شاه جلوی این کار خرمو گرفت و گفت تو داری کار اشتباهی می کنی

تو سرنوشت نگار گفته بودم که وقتی فرزند مصطفی به دنیا اومد و سلیمان همراه خرم به مانیسا رفتن خرم قبل از رفتن به رستم دستور داده بود که فیروزه رو بکشه

اینم بگم خرم خیلی تلاش کرد که فیروزه رو بکشه ولی هر دفعه فیروزه جان سالن به در می برد

وقتی خرم رفت رستم که مامور اسطبل بود و فیروزه هم که عاشق اسب سواری بود و دستور داد که بره سوار اسبی بشه که شاه بهش هدیه داده بود

قبل از اینکه برسه رستم فرصت رو غنیمت شمرد و زین اسبو شل کرد وقتی که فیروزه سوار اسب شد بعد فاصله گرفتن از اسطبل تو یه جای خلوت زین اسب باز شد و از اسب پرت شد رو زمین

رستم وقتی فیروزه رو رو زمین بیهوش دید از فرصت استفاده کرد تا گردنشو بشکنه ولی با دیدن خاکوبی پشت گردن فیروزه از این کار منصرف شد

وقتی خرم از مانیسا برگشت فیروزه رو زنده دید و خیلی از دست رستم عصبانی شد و دلیل کار رستمو وقتی پرسید رستم گفت من یه نقشه بهتر دارم که شما می تونید بدونه کشتن،فیروزه رو از قصر بندازید بیرون و یه کاغذ به خرم داد و عکس خالکوبی پشت گردنه فیروزه رو اون کشیده بود به خرم نشون داد و به خرم گفت این خالکوبی علامت دوره صفویه هست و این نشون میده که این از خانواده صفوی و نزدیکان شاه طهماسبه و فیروزه به عنوان جاسوس به قصر اومده و از خرم خواست این عکسو به شاه نشون بده

وقتی خرم با خوشحالی به قصر برگشت سلیمانو به اتاقش دعوت کرد و وقتی سلیمان که با بی میلی به اتاق خرم اومده بود پرسید با من کاری داشتی خرم گفت بله و فیروزه رو به اتاقش اوردن

شاه وقتی فیروزه رو دید از کار خرم تعجب کرد و حتی به خرم عصبانی هم شد ولی خرم در خونسردی کامل پشت گردن فیروزه رو به شاه نشون داد و شاه وقتی خالکوبی رو دید گفت که خب چی بشه؟ تو چی می خوای بگی؟ که خرم عکس کاغذو نشون داد و همه چیزو به شاه توضیح داد وقتی شاه اینو شنید برق از سرش پرید و فهمید که چه کار اشتباهی کرده و فیروزه که با التماس به پاش افتاده بودو گذاشت رفت

خرم یه لبخند از سر پیروزی به فیروزه زد و گفت دیدی من برنده میشم

شاه فیروزه رو به اتاقش دعوت کرد فیروزه تو دلش خوشحال بود که از سیاست زنانه استفاده می کنم و دله شاهو به دست میارم و خرم بازنده میشه

وقتی روبروی شاه ایستاد شاه ازش پرسید که چرا این کارو کرده و اون تو جواب گفت من دخترعموی طهماسب هستم و طهماسب مارو می خواست بکشه که من سوار کشتی شدم و به ترکیه اومدم و به عنوان اسیر گرفته شدم و وقتی به حرمسرای شما اومدم عاشق تو شدم و دل به تو بستم و از ترس اینکه اگه تو بفهمی من کی هستم و منو بکشی من واقعیتو نگفتم تا همیشه با تو باشم

فیروزه گفت الان که دارم واقعیتو می گم من باز عاشق تو هستم و حاضرم به خاطر تو کشته بشم

و اگه منو به پسر عموم بدین اونم منو می کشه

بر خلاف اینکه فکر می کرد شاه چون اونو دوست داره پیش خودش نگه میداره شاه اینکارو نکرد و اونو به شهر دیگری تبعید کرد

ولی خرم این خبرو به طهماسب داد و طهماسب سربازای خودشو فرستاد تا اون در هنگام رفتن به شهر دیگری به ایران برگردونن

ولی برخلاف اینکه ماها فکر می کردیم فیروزه عاشق شاهه عاشق شاه نبود و جاسوس بود

چون وقتی طهماسب فرستاد دنبال فیروزه فیروزه رو با احترام سوار کالسکه کردن و نکشتنش

خدیجه هم تو این جریان خیلی بد شد و خرم به خدیجه گفت تو باعث شدی یکی از دشمنامون خیلی نزدیک به شاه باشه و خیلی شاکر باش که سلیمانو نکشته و سلیمان هم از دست خدیجه عصبانی شد

بعد از رفتن فیروزه خرم باز سوگلی سلطان سلیمان شد

فلش خور

8,063 مشاهده تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۹۲ چاپ چاپ ۷ نظر

۷ نظر

  1. خیلی خیلی خوب بود خیلی مرسی از این توضیحاتت به وبلاگ منم سری بزن ولی وبلاگ من عاشقانست ولی خوکشله

  2. سلام خیلی خوب بود ممنونم لطفا به وبلاگ من هم سری بزنید.http://roiaiekhis.blogfa.com

  3. مزه سریال رو بردی. نباید از الان تعریف کنی بعدش چی میشه که

  4. خدیجه خیلی خیلی لوسه گناه خودش رامیندازه تقصیر این و اون خدا کنه دارش بزنن

  5. من موندم فیروزه رو به داخل یک کشتی بردن وفیروزه ظهر خورد پس چرا این طور می شه

  6. ععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععالی بود

نظر شما چیست؟

ایمیل شما نشر نخواهد شد

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

ایستگاه آشپزی و خانه داری

بالا